محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1582
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
مثالش انورى گويد : بيت طمع گو گربه در انبان فروشد * كه بخل امروز با سگ در جوالست بالينپرست - يعنى تنبل و كاهل . شيخ نظامى گويد : بيت چو تو خدمت پاى و نيروى دست * حوالت كنى سوى بالينپرست بانگشت گرفتن - كنايه از شمردن و حساب كردن . مثالش خلاق المعانى گويد : بيت چون « 1 » گل تازه بانگشت خطاهاش بگير « 2 » * مجمر آساش فروگستر دامان بر سر « 3 » برگرفتن « 4 » - كنايه از هزل كردن و بخيره نمودن باشد و اين قطعهء شيخ عطار را شاهد آورده [ 1 ] : بيت ديگرى را آن يكى مىگفت سخت * برگرفتى تو مرا اى شوربخت گفت مجنونيش چون هستى تو خر * گر بزى ريشت بگيرد غم مخور بيرون شو « 4 » - يعنى بدررو . و نيز كنايه از گريزگاه و مخلص باشد و بهر دو معنى برون شو نيز گويند [ 1 ] . مثال معنى دوم سراج الدين راجى گويد : بيت در خم گردون كه جانها خسته است * راه بيرون شو ز هر سو بسته است برنشست - كنايه از سوار شد باشد . شيخ سعدى گويد : بيت شبى برنشست از فلك برگذشت * بتمكين و جاه از ملك برگذشت و بمعنى سوارى نيز گويند [ 2 ] . چنان كه مولوى مثنوى گويد : [ بيت ] هست شاهان را زمان « 5 » برنشست * هول سرهنگان و صارمها بدست بجان آوردن « 6 » - كنايه از كشتن باشد . مؤيد اين معنى امير خسرو گويد :
--> ( 1 ) - « س » : چو . ( 2 ) - « س » : يكسر . ( 3 ) - « س » : دن باسر . ( 4 ) - اين تركيب و شرح آن از « غ » است . ( 5 ) - « س » : زما . ( 6 ) - « س » : بجاى آوردن . ( 1 ) برهان ندارد . ( 2 ) معنى اسب نيز دارد . فردوسى گويد : چنين گفت كاين برنشست منست . يعنى اسب و مركب منست .